گاهی باید درد را لمس کرد....
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند بخشنده مهربان
إِذَا زُلْزِلَتِ الأَرْضُ زِلْزَالَهَا (1) وَأَخْرَجَتِ الأَرْضُ أَثْقَالَهَا (2) وَقَالَ
هنگامى که زمین شدیداً به لرزه درآید، (1) و زمین بارهاى سنگینش را خارج سازد. (2) و انسان مى گوید:
الأِنْسَـنُ مَا لَهَا (3) یَوْمَئِذ تُحِدِّثُ أَخْبَارَهَا (4) بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحَى لَهَا (5)
«زمین را چه مى شود (که این گونه مى لرزد)»؟! (3) در آن روز زمین تمام خبرهایش را بازگو مى کند; (4) چرا که پروردگارت به آن وحى کرده است. (5)
یَوْمَئِذ یَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتاً لِّیُرَوْاأَعْمَـلَهُمْ (6) فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة
در آن روز مردم بصورت گروههاى پراکنده (از قبرها) خارج مى شوند تا اعمالشان به آنها نشان داده شود. (6) پس هر کس هموزن ذرّه اى کار
خَیْرَاً یَرَهُ (7) وَمَن یَعْمَلْ مِـثْقَـالَ ذَرَّة شَـرَّاً یَـرَهُ (8)
خیر انجام دهد آن را مى بیند. (7) و هر کس هموزن ذرّه اى کار بد کرده آن را (نیز) مى بیند. (8)
.
.
مداد رنگی هایم را رداشتم تا نقاشی بکشم...کدام درد را بکشم؟دستهای پینه بسته بابا رو که کلی روی زمینش کار کرده بود/یا چشمهای غمگین مادر رو وقتی دید تگرگ و باد تمام محصولات را خراب کرده؟نه!میخواهم امروز امید را نقاشی کنم...خب بابا میگه من هنوز کوچکم هنوز یک عالمه روز خوب دارم برای زندگی هنوز فرصت دارم که آینده ام رابسازم...شروع میکنم نقاشی ام را بکشم...خورشید تابان آسمان آبی زمین سبز...
و صدای غرش....نه!صدای غرش را نمیخواستم بکشم و صدای جیغ..فریاد..کمک...دردم میآید مادر..کجایی؟آسمان تیره شده...چرا؟
درد ندارم ...چه قدر زمین از این بالا زیباست...چه قدر آزادم چه قدر رها....خانه مان کو؟جز خاک....خاک....خاک....هیچ چیز نمیبینم....مادرم کو؟پدرم کو؟اسباب بازی هایم کو؟......
صدای فریاد...بوی خاک بوی خون....مادر.....مادر....چرا ضجه میزنی؟چرا مرا فریاد میکنی ...من خوبم من اینجام بالای تمام این خرابی ها....مادر منم فرشته کوچک تو...برایم گریه نکن.من خوبم....
.
.
.
و زمین غرید..لرزید..در هم کوبید...پیر و جوان و کودک را...
همین!
گاهی باید درد را لمس کرد..........
زمین چرا آرام نمیگیری؟نمیگویی کودکانی خرد در آغوش سردت خوابیده اند؟تکانهای تو بیدارشان میکند..زمین اینقدر بی رحمانه نلرز...قلب کوچکمان طاقت لرزیدن دوباره ندارد...زمین کمی مهربان باش.به خاطر گریه های مادرانمان...شکستن دل پدرانمان...به خاطر کبودی های سر و بدنمان...نلرز زمین.خاک بر اندام کوچکمان نپاش..آوار سنگین است بر قلب کوچکمان نریز...
زمین نلرز..........
گاهی باید ببینیم و درد بکشیم...گاهی باید اشک بریزیم و باور کنیم دیگر نیست آن کوچکی که نور دیده خانه ای بود...
مردم مهربان آذربایجان ما را همدرد لحظه های سخت خود بدانید گرچه هیییییییییییییییییچ کس نمیتواند بزرگی مصیبت شما را درک کند..............



نوشتم و عکس گذاشتم و....تا یادم نرود هر لحظه ای ممکن است آخرین لحظه دیدار چشمهای معصوم کودکی بی گناه باشد.
بعدا نوشت:
خدا جون الان هیچی ازت نمیخوام...فقط صبر بده به مادرای داغداری که با لرزش زمین تو،قلبشان هم لرزید....
و شاد کن روح آنهایی را که نماندند تا لرزش قلب عزیزانشان راببینند


گاهی باید درد را لمس کرد....
